|
سخت است زرد بودن در روزگاری که همه یا قرمزند یا آبی !
|
|
|
|
||||
|
از گذشته هاي دور تا آينده هاي دور در سرزمینهایی نه چندان دور ، چوپانهايي زندگي ميكنند كه هركدام ، وظيفه دارند گلّه هايي شامل 30 تا 40 گوسفند را بچرانند و آنها را پروار كنند . اين چوپانها هر يكماه ونيم يكبار بايد گوسفندهايشان را وزن كنند و ميزان افزايش وزن گوسفندها را به مالكان گوسفندها گزارش دهند. ادامه مطلب
+
نوشته شده در یکشنبه 13 فروردین1385ساعت 11:29 توسط شهريار هويدا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
آورده اند که مردی از اهالی یابان - همان ژاپن که به دلیل فقدان حروف « ژ» و « پ » در لسان عربی بدین طریق کتابت شدندی - که به هر دو زبان پارسی و عربی مسلط بودندی مردی را بدید که به عبادت ایستاده و به لسان عربی کلماتی را با خدای خود گفتندی یابانی را پرسیدند آیا دانی این عابد اهل کدام کشور بودندی؟ یابانی جواب بداد دقیقا ندانم اما قطعا از اهالی یک کشور عربی مانند سوریه مصر لیبی عراق لبنان عربستان قطر امارات و .... بودندی یابانی را گفتند که اشتباه کردندی و این عابد اهل سرزمین پارس - ایران - بودندی یابانی تعجب کردندی و گفتندی پس چرا با زبان پارسی با خدای خود راز و نیاز نکردندی؟ یابانی را گفتند زیرا مردمان سرزمین پارس به فرهنگ و زبان اعراب علاقه ی وافری داشتندی مثلا آنها به جای « شایستگی » گفتندی « استحقاق » و به جای « بازخواست » گفتندی « استیضاح » و به جای « ماندن » گفتندی « اقامت » و به جای « یاران » گفتندی « اصحاب » و به جای « بیشتر » گفتندی « اکثر » و به جای « ستایشگر یا پاچه خوار » گفتندی « مداح » و به جای « رسوایی » گفتندی « افتضاح » و ....... جالب تر از همه اینکه آنها به احترام اعراب که حرف «پ» نداشتندی زبان خود را به جای «پارسی» گفتندی «فارسی» یابانی ضمن شنیدن این حرفها در حالی که با لپ تاپ خود در اینترنت سیر کردندی ناگهان تبلیغی بدید که نه تنها تعجب بلکه هنگ کردندی در آن تبلیغ یکی از اهالی پارس دیگر پارسیان را تشویق همی کرد که شتابان به سایت گوگل روانه شدندی و با رای دادن به نام «خلیج فارس» مانع از آن شدندی که این نام به «خلیج عربی» تغییر کردندی
+
نوشته شده در جمعه 11 شهریور1390ساعت 16:0 توسط شهريار هويدا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 5 مرداد1390ساعت 23:22 توسط شهريار هويدا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
یه آدم خوب موقع دعا همیشه از خدا میخواست که همه ی آدمها خوشبخت بشن چه دعای زیبایی اما او نمیدونست که اگه همه ی آدمها خوشبخت بشن در این صورت هیچکس نمیتونه احساس خوشبختی بکنه اگه همه خوشبخت باشن دیگه خوشبختی معنی نداره! شما اگه جای او بودید به جای این دعا چی از خدا میخواستید؟
+
نوشته شده در دوشنبه 2 خرداد1390ساعت 21:28 توسط شهريار هويدا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
شعر زیر را بخوانید و به پرسشهای مطرح شده پاسخ دهید : شهریاری بود هی خط میکشید وز برای هیچ ، زحمت میکشید گفتنش تو بیسبب خط میکشی وز برای هیچ ، زحمت میکشی گفت کی گفته که من خط میکشم؟ وز برای هیچ ، زحمت میکشم؟ گفتنش حاشا کنی این خط کشی؟ وز برای هیچ ، این زحمت کشی؟ گفت ناچارم من از این خط کشی وز برای هیچ ، این زحمت کشی گفتنش پس میپذیری خط کشی؟ وز برای هیچ ، زحمت میکشی؟ گفت آری میپذیرم خط کشم وز برای هیچ ، زحمت میکشم گفتنش از بهر چه خط میکشی؟ وز برای هیچ ، زحمت میکشی؟ گفت میدانی چرا خط میکشم؟ وز برای هیچ ، زحمت میکشم؟ پرسش اول : سه بیت بعدی این شعر را بنویسید. باید در این سه بیت ، قافیه و وزن و حجم و چگالی و سایر خواص فیزیکی و شیمیایی را رعایت کنید. پرسش دوم : یک نتیجهی شوخی و یک نتیجهی جدی از این شعر بگیرید توجه : به بهترین پاسخ ، یک عدد خط کش بیک برای خط کشیدن جایزه داده میشود.
+
نوشته شده در چهارشنبه 29 دی1389ساعت 23:33 توسط شهريار هويدا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
در زمانهای قدیم مردی ثروتمند و متکبر در خواب دید که دچار فقر و بیماری و تنگدستی شده است. برای رهایی از این کابوس نزد درویشی رفت و جریان را برایش تعریف کرد و از او درخواست کمک کرد. درویش در تنها توصیه اش به مرد توانگر گفت « برو و تواضع پیشه کن » مرد توانگر و متکبر که نمیدانست چگونه باید متواضع باشد با خود اندیشید که باید کاری کند تا هرکس نام او را بشنود احساس کند نام یک انسان متواضع بر زبان آمده است. پس تصمیم گرفت که نام خودش را عوض کند نام او « منصوربن موسی » بود. او نام خود را اینگونه تغییر داد : در کلمه ی « منصور» که از دو جزء « من » و « صور » تشکیل شده به جای « من » که به معنی 3 کیلو بود کلمه ی « سیر » را قرار داد که از یک کیلو هم کمتر باشد. و به جای « صور » که ممکن بود شنونده را به یاد صوراسرافیل بیندازد از کلمه ی « بوق » استفاده کرد. به جای « ابن » که معنای فرزند داشت کلمه ی « عبد » را قرار داد که به معنی بنده باشد و نشانه ی تواضع باشد. در کلمه ی موسی که از دو جزء « مو » و « سی » تشکیل شده به جای « مو » کلمه ی پشم را قرار دارد و به جای « سی » عدد 15 را به کار برد. به این ترتیب نام خود را از منصوربن موسی به این نام تغییر داد: « سیر بوق عبد پشم 15 » !! Sire booghe abde pashme panzdah از آن پس همیشه خود را با این نام به همه معرفی میکرد. کماکان ثروتمند و متکبر بود و خدم و حشم فراوان داشت. به زیردستها کاملا بی توجه بود. به هر شهر و دیاری که وارد میشد بهترین منطقه ی شهر را قرق میکرد و همیشه در احاطه ی نوچه هایش بود. اما مردم به محض آن که نامش را میشنیدند پیش خود میگفتند عجب انسان متواضعی !! نتیجه گیری : مگه مجبوریم از هر پرت و پلایی نتیجه بگیریم؟! به جای نتیجه گرفتن بهتره تواضع پیشه کنید.
+
نوشته شده در سه شنبه 27 مهر1389ساعت 18:59 توسط شهريار هويدا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
وبلاگ دستنوشته ها به دلیل تغییر کاربری به فروش میرسد. شرایط داوطلبان خرید : الف ) شرایط عمومی : 1ـ نداشتن عدم سوء سابقه ی کیفری 2ـ دارا بودن حد اقل 75 سال و حد اکثر 9 سال سن! 3ـ دارا بودن هر دو کارت پایان خدمت و معافیت از خدمت سربازی ( برای آقایان )
ب ) شرایط اختصاصی : 1ـ حد اقل 25 سال سابقه ی وبلاگ نویسی با تایید کتبی از مایکروسافت. 2ـ نداشتن علاقه به رنگهای قرمز و آبی. 3ـ ندادن بهانه به دست من. داوطلبانی که تمایل به خرید این وبلاگ را دارند چنانچه دارای شرایط فوق هستند به آدرس زیر مراجعه و ثبت نام نمایند : دبلیو دبلیو دبلیو داط ( یا دات ) وبلاگ فروشی داط کام
+
نوشته شده در سه شنبه 18 خرداد1389ساعت 22:34 توسط شهريار هويدا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
ما میبینیم ما میشنویم ما راه میرویم .................. وقتی میخواهیم راه برویم باید دستوری از طرف مغز به ماهیچه های پا برسد. این دستور به صورت یک جریان الکتریکی از مغز حرکت میکند و مسیر اصلی انتقال آن ، نخاع است. انسانی که نخاعش قطع شده باشد راه ارتباطی مغز او با ماهیچه های پایش قطع شده و فرمانهای مغز برای به حرکت درآمدن آنها به مقصد نمیرسند. چنین فردی فلج محسوب میشود. بارها پیش آمده فردی که نخاعش قطع شده و به گواهی پزشکان نمیتواند راه برود ناگهان بلند میشود و شروع به حرکت میکند. در این حالت همه تعجب میکنند و میگویند معجزه شده است! ولی آیا این واقعا معجزه است؟ برای اینکه چیزی را ببینیم باید نور مریی از آن چیز به چشم ما برسد. از مردمک چشم عبور کند و پس از متمرکز شدن بر مرکز شبکیه ، توسط سلولهای عصبی در آن نقطه تبدیل به جریان الکتریکی شود و این جریان به وسیله ی عصب بینایی به مغز برود. در مغز تحلیل پیچیده ای انجام شود و برای ما تصوری از آن چیز به وجود آید. کسی که مردمک یا شبکیه یا عصب بینایی اش آسیب دیده باشد نمیتواند ببیند. برای اینکه صدایی شنیده شود باید مولکولها در محیط به ارتعاش درآیند و این ارتعاشها را به هم منتقل کنند تا به پرده گوش برسد و پرده گوش را به ارتعاش دربیاورد. این ارتعاش تبدیل به جریان الکتریکی میشود و توسط عصب شنوایی به مغز میرود. مغز آن را تحلیل میکند و تصوری از یک صدا برای انسان به وجود می آید. اینها را همه میدانند. اینها دانسته های انسان در علوم تجربی است. همه ی ما وقتی خواب هستیم چیزهایی را درخواب میبینیم. برای خیلیها پیش آمده است که در خواب ، جاهایی را ببینند که قبلا ندیده بودند و با آدمهایی روبه شوند و گفتگو کنند که قبلا آنها را ملاقات نکرده اند. اما بعدها و در عالم بیداری آن مکانها یا آدمها را میبینند. کمتر کسی است که چنین تجربه ای را نداشته باشد. حتی این موضوع برای خیلیها آنقدر تکرار شده است که دیگر عجیب به نظر نمیرسد. چگونه ممکن است چیزی را ببینیم درحالی که شب هنگام است و همه جا تاریک. و چشمانمان هم بسته است؟ چگونه ممکن است در سکوت شب درحالی که خوابیده ایم صداهایی را بشنویم؟ دیدن چیزها درحالیکه چشمانمان بسته است و از طریق عصب بینایی جریانی به مغز نمیرود با توجه به آنچه که در علوم تجربی مطرح است غیرممکن است. آیا نتیجه ای که از خواب دیدن میگیریم غیر از این است که برای دیدن ، راههای دیگری هم وجود دارد؟ راههایی غیر از مردمک و شبکیه و عصبها ؟ راه رفتن انسانی که نخاعش قطع شده و فلج است نشان میدهد برای اینکه فرمان حرکت به ماهیچه های پا برسد راههایی غیر از نخاع هم وجود دارند. چرا فقط وقتی که فرمان حرکت به ماهیچه های پا از راهی غیر از نخاع به ماهیچه ها برسد همه تصور میکنند که معجزه شده است؟ اگر برای دیدن ، راهی غیر از چشم و عصب بینایی وجود دارد چرا برای سایر فعل و انفعالات در بدن راههایی به جز آنچه که در علوم تجربی مطرح است وجود نداشته باشد؟ انسان وقتی به پدیده ای برمیخورد که نمیتواند آن را با توجه به اطلاعاتش توجیه کند ادعا میکند که معجزه شده است. به این ترتیب اگر راه رفتن فردی که نخاعش قطع شده یک معجزه باشد آیا خوابهایی که هر شب میبینیم معجزه نیستند؟ فقط کمی دقت لازم است تا به این نتیجه برسیم که انسان برای هیچیک از پدیده های طبیعی دلیل قانع کننده ای ندارد و در توجیه همه ی آنها عاجز است. از حرکت یک الکترون در اتم هیدروژن گرفته تا تمامی آنچه که در همه ی کاینات میتواند ببیند و احساس کند.
+
نوشته شده در دوشنبه 10 خرداد1389ساعت 22:42 توسط شهريار هويدا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
چند سال پیش یکی از همکارام حکایتی رو از شیخ بهایی نقل کرد ـ راست و دروغش رو نمیدونم ـ حکایت این بود که « شیخ بهایی مشغول ساختن دیوار یک مسجد بود یه روز که بالای دیوار داشت خشتها رو روی هم قرار میداد پیرزنی که از اونجا میگذشت خطاب به او گفت : ـ ننه جون این دیواری که ساختی کجه ! شیخ از بالای دیوار پایین اومد و نگاه دقیقی به دیوار انداخت و گفت : ـ حق با شماست مادر چه خوب شد که بهم گفتی همین الآن درستش میکنم. این رو گفت و دوتا مشت محکم به دیوار کوبید و دوباره نگاه دقیقی به دیوار انداخت و خطاب به پیرزن گفت : ـ مادرجان نگاه کن ببین دیوار صاف شده ؟ پیرزن نگاهی به دیوار انداخت و لبخند رضایتی بر لبش نشست و گفت : ـ آره ننه حالا دیگه صافه. خدا بهت عمر با عزت بده که داری به اسلام و مسلمین خدمت میکنی. پیرزن به راهش ادامه داد و رفت. یکی از شاگردان شیخ که شاهد ماجرا بود با تعجب و کمی اعتراض پرسید : ـ چرا شما که استاد معماری هستین به همین سادگی به هرکسی اجازه میدین به کارهاتون ایراد بگیره؟ شیخ جواب داد تو فکر میکنی دیواری که یک متر ضخامت سه متر ارتفاع و پانزده متر طول داره اگه کج باشه با دوتا مشت کوبیدن صاف میشه؟ اگه من با پیرزن مخالفت میکردم و این دوتا مشت رو نمیزدم حالا او درهمه ی شهر پر میکرد که شیخ داره اموال بیت المال رو به هدر میده و بعد هم هزار ویک حرف دیگر برام میساختند.» وقتی همکارم این داستان رو برام گفت تصمیم گرفتم در مواقع لزوم برای اینکه از وقوع بعضی دردسرها جلوگیری کنم یکی دوتا مشت به دیواری که میسازم بکوبم! اما توی این چندسال اونقدر مشت به دیوار کارها و نظراتم کوبیده ام که خودم هم نمیتونم کارهای خودم رو بشناسم. از اون بدتر اینکه هر کسی فکر میکنه که من مثل خودش فکر میکنم!
+
نوشته شده در یکشنبه 15 آذر1388ساعت 22:2 توسط شهريار هويدا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
یادش بخیر بچه که بودیم هر وقت خونه مادربزرگمون میرفتیم و برامون چایی میاورد چاییها توی استکانهای مختلفی ریخته شده بود چون یه دست استکان و نعلبکی کامل تو خونه نداشتن! با اینکه هر چهارتا چایی از یک قوری ریخته شده بود و جنس و عطر و طعم و رنگ همشون یه جور بود ولی او برای اینکه بازارگرمی بکنه یکی یکی استکانها رو نشون میداد و برای هرکدوم میپرسید : « کی این چایی رو میخواد؟ » و ما که فقط به استکانها توجه میکردیم همیشه بر سر انتخاب اونا با هم دعوامون میشد!
+
نوشته شده در شنبه 16 خرداد1388ساعت 1:6 توسط شهريار هويدا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
روزی روزگاری یک کلاغ جوان بسیار باهوش و دانا ، تکه گوشتی را روی زمین دید. آن را به نوک گرفت و بر روی شاخه ی درختی نشست. از قضا یک روباه پیر و خرفت از آنجا میگذشت و کلاغ را روی شاخه دید. روباه با خودش گفت باید هر طور که شده این کلاغ را وادار به حرف زدن کنم تا گوشت از نوک او جدا شود و پایین افتد. به همین خاطر سر حرف را با کلاغ باز کرد. از آنجا که کلاغ قصه ی ما یک کلاغ امروزی بود روباه ناچار بود با او در رابطه با وقایع روز صحبت کند. روباه گفت : « عجب روزگاری شده است ! ما روباه ها باید سرمان را بگذاریم و بمیریم. در این سرزمین مرغهای همه ی مرغداری ها دچار آنفولانزای مرغی و گاو و گوسفندهای همه ی دامپروری ها دچار جنون گاوی شده اند! ما دیگر جرات نمیکنیم گوشت و مرغ بخوریم. » بعد مستقیما خطاب به کلاغ گفت : « راستی کلاغ ؛ حواست باشد این تکه گوشتی که به نوکت گرفته ای سالم باشد من اگر جای تو بودم حتما آن را خوب میپختم و بعد میخوردم. » این را گفت و سرش را پایین انداخت و راه افتاد که برود. کلاغ قصه ی ما که خیلی امروزی و باهوش بود در دل خودش به روباه خندید و با خودش فکر کرد که این روباه عجب احمق است. او نمیداند که ماجرای روباه و کلاغ را ۳۰ سال پیش در کتابهای درسی نوشته بودند و فکر میکند با این همه وسایل ارتباطی که در دنیای امروز وجود دارد ، ما کلاغها هنوز هم از آن قصه خبر نداریم. بعد رو به روباه کرد و با صدای بلند گفت : « آخر ای روباه نادان ، تو فکر میکنی من آنقدر ابله هستم که باز هم فریبت را بخورم؟ ما دیگر آن کلاغهای قدیم نیستیم که به این آسانی ها سرمان کلاه برود ! برو خدا جای دیگری عوضت را بدهد ! . . . . » با همان اولین کلمه ای که کلاغ به زبان آورد گوشت از نوکش رها شد و جلوی روباه افتاد. روباه هم بدون این که حرف دیگری بزند گوشت را به دهان گرفت و رفت اما کلاغ بدون آن که توجهی به گوشت داشته باشد به رجزخوانی اش ادامه میداد ! نتیجه گیری مغرضانه : روباههای امروزی اگر مکارتر از روباههای قدیم نباشند ساده تر از آنها هم نیستند. اما کلاغهای امروزی در خوشبینانه ترین حالت به همان ساده لوحی کلاغهای قدیمی هستند. نتیجه گیری کلاغانه : روباه ها ابله هستند حتی اگر خلافش ثابت شود!!
+
نوشته شده در چهارشنبه 30 اردیبهشت1388ساعت 9:25 توسط شهريار هويدا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
ما معمولا وقتی در مورد هوای پاک به صورت جدی صحبت میکنیم که آلودگی هوا از حد گذشته باشد و یا وقتی درمورد اهمیت سلامتی به صورت جدی فکر میکنیم که مریض شده باشیم. به تقویم که نگاه میکنیم در آن روزهایی مانند روز تاجر روز روحانی روز مهندس و ..... را نمیبینیم اگر هم ببینیم در جامعه حرفی درباره ی آنها زده نمیشود. مثلا مهندسان شاید خودشان هم ندانند روز مهندس چه روزی است. این موضوع دور از انتظار نیست چون اصولا به این خاطر برای یک صنف شغلی یک روز از روزهای سال را اختصاص داده و به چنین روزی بسیار بها میدهند که اعضای شاغل در آن صنف حال و روز خوشی نداشته باشند و امیدی هم به حال و روز آینده ی آنها وجود نداشته باشد. پس به امید روزی که در این سرزمین روز معلم نداشته باشیم!
+
نوشته شده در سه شنبه 8 اردیبهشت1388ساعت 19:16 توسط شهريار هويدا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
میتوان نوشت از همه ی آن دلهای گرفته ای که نمیتوان در آنها شادی را زنده کرد. میتوان نوشت از همه ی آن اشکهایی که نمیتوان مانع جاری شدن آنها بر چهره ها شد. میتوان نوشت از همه ی آن بغضهایی که حتی نمیتوان باعث شکسته شدن آنها در گلوها شد. میتوان نوشت از همه ی آن چیزهایی که نمیتوان تغییری در آنها ایجاد کرد. چه بد است این توانایی و چه قدر بدتر است این ناتوانی و چه حاصلی دارد این نوشتنها؟
+
نوشته شده در سه شنبه 1 اردیبهشت1388ساعت 22:46 توسط شهريار هويدا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
گفت که عاشق شده از او پرسیدم به چه دلیلی عاشق فلانی شدی؟ بجای یک دلیل چندین دلیل برایم آورد اما دلایلش من را قانع نکرد. شما چه طور ؟ شما را قانع کرد!؟
+
نوشته شده در دوشنبه 1 مهر1387ساعت 13:32 توسط شهريار هويدا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
محققان در یک آزمایش علمی ، 10 میمون را در یک قفس خیلی بزرگ قرار دادند. در گوشه ای از این قفس نردبانی گذاشته بودند که فقط یک میمون میتوانست از آن بالا برود. ابتدا در بالای این نردبان یک موز قرار دادند. به محض اینکه یکی از میمونها برای برداشتن آن موز به بالای نردبان رفت آنها بر روی سایر میمونها آب پاشیدند. میمونها به شدت از بابت خیس شدن عصبانی شدند. مدتی بعد دوباره بالای نردبان ، موز گذاشتند و باز هم به محض آنکه یک میمون از نردبان بالا رفت بر روی سایر میمونها آب پاشیدند. آنقدر این عمل را تکرار کردند که میمونها متوجه شدند بالا رفتن یکی از آنها از نردبان باعث خیس شدنشان میشود به همین سبب دیگر خودشان مانع بالا رفتن همدیگر از آن نردبان میشدند و هرگاه یکی از آنها به سمت آن نردبان میرفت 9 میمون دیگر ممانعت میکردند و حتی با او درگیر میشدند و او را میزدند! دیگر هیچکدام از این 10 میمون به موزی که بالای نردبان بود کاری نداشت. در ادامه ی این آزمایش ، یکی از این 10 میمون را از قفس بیرون آوردند و میمون جدیدی را جایگزین آن کردند. میمون تازه وارد به محض دیدن موز در بالای نردبان ، به سمت نردبان رفت اما 9 میمون دیگر به شدت به او حمله کردند و اورا زدند! این وضعیت چند بار دیگر هم تکرار شد و میمون تازه وارد دریافت که نباید به طرف نردبان برود. در ادامهی آزمایش یکی دیگر از میمونهای قبلی را از قفس خارج کردند و یک میمون جدید دیگر را وارد قفس کردند. این میمون جدید هم به محض نزدیک شدن به نردبان از 9 میمون دیگر کتک خورد 9 میمونی که 8 تای آنها از ابتدا در قفس بودند و تجربه ی خیس شدن را داشتند اما یکی از آنها جدید بود. محققان ، این روند را ادامه دادند یعنی بعد از هر چند گاه یک میمون جدید را جایگزین یکی از میمونهای سری اول میکردند. و هر بار هم میمون تازه وارد به خاطر نزدیک شدن به نردبان توسط سایر میمونها مورد هجوم قرار میگرفت و کتک میخورد. بعد از چند روز ، دیگر هیچکدام از 10 میمون اولیه در قفس نبودند و 10 میمون حاضر در قفس ، همگی جدید بودند و هیچکدام هم به طرف نردبان نمیرفتند و جالبتر اینکه این 10 میمون که همگی جدید بودند و بر روی هیچیک از آنها آب پاشیده نشده بود هرگاه یک میمون دیگر وارد قفس میشد و به طرف نردبان میرفت به شدت به او حمله میکردند و مانع از نزدیک شدنش به نردبان میشدند!
نتیجه گیری : هر نتیجه ای که دلتون خواست بگیرید. مسئولیتش هم با خودتونه !
+
نوشته شده در چهارشنبه 27 شهریور1387ساعت 17:17 توسط شهريار هويدا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
مقدمه آنقدر از اين و آن دروغ شنیده و باور کرده ایم که شنیدنِ حرفِ راست ، بیشتر از هر دروغی در ما تردید ایجاد ميکند! پس برای اینکه در درستیِ حرفهایم شک نکنید بهتر است فرض کنید که دروغ میگويم! r مصاحبه کننده : من p مصاحبه شونده : باز هم من! r در ابتدا لازم میدانم از شما به خاطر قبول دعوت و شرکت در این مصاحبه تشکر کنم. p منم متشکرم از اینکه می بینم شما دارید با آدم فهمیده و با شعوری مصاحبه می کنین! میتونین شروع کنین. r چه شد که به فکرِ مصاحبه کردن با خودتان افتادید ؟ p برای اینکه کسی به سراغم نیومد تا باهام مصاحبه کنه و تازه اگه هم میومدن یه سری سوالهای کلیشه ای میکردن و انتظار داشتن که يه سری جوابهای کلیشه ای هم بشنون. r پس این مصاحبه از هر نظر متفاوت است نه ؟ p مسلماً r ولی این با عقل جور در نمی آید. نمی شود که آدم با خودش مصاحبه کند . p پس شما الان دارین چیکار می کنین ؟ r دارم با شما مصاحبه میکنم. p خوب پس دیدی که می شه! حالا لطفا شروع کنین. r شما چه کاره هستید ؟ p من یک دستنویسنده هستم! r دستنویسنده یعنی چه ؟ p یعنی کسی که « دستنوشته » می نویسه. r کی به دنیا آمدید؟ p سالها قبل! r نمی شود دقیق تر بگویید ؟ خوانندگان ما دوست دارند بدانند. p اینطوری که بازهم سوالها کلیشه ای میشه. r حق با شماست . پس برای شروع بگویید حال و احوالتان چطور است ؟ دنیا دست کیست ؟ p اگر از حال خودم بپرسی باید بگم هیچ ملالی نیست حتي دوریِ شما !! دنیا هم که دست خودمه! r دست شما است ؟! ولی من شنیده بودم که شما اهل دنیا نیستید؟ p هنوز هم نیستم . اصلا من نمیدونم این دنیای بی ارزش چی داره که مردم این همه حرص میزنن تا اونو از چنگ من در بیارن ! r به چه ورزشی علاقه دارید ؟ p شطرنج با مانع ! r در چه رشتهای تحصیل کرده اید و تا چه مقطعی ادامه داده اید ؟ p در رشته « آبیاریِ گیاهان دریایی » و تا مقطع « فوق دیپلمِ ارشد » ! r فوق دیپلم ارشد دیگر چه مدرکی است ؟ p دو مرحله بعد از پی اچ دی ! r در چه زمینه هایی صاحبنظر هستید؟ p من هم مثل سایر اهالی تیکستان هرگز خارج از تخصص خودم اظهار نظر نمی کنم فقط درصورتی که ضرورت ایجاب کنه گاهی اوقات در زمینه مسایل فرهنگی یا ورزشی یا اجتماعی یا سیاسی یا علمی یا اقتصادی یا مذهبی یا غیره نظرم رو میدم و البته با اینکه من کوچیکتر از اون هستم که بخوام در همه این زمینه ها نظر بدم ولی هیچ خوشم نمیاد که کسی با نظرم مخالفت کنه یا نظرم رو تایید نکنه! r گفتید اهالی تیکستان ! شما اهل کجا هستید؟ p روستای تیکستان r تیکستان یعنی چه؟ p چون همه ی مردم روستای ما دایما به همدیگه تیکه میندازن به اونجا تیکستان میگن همه ی اهالی تیکستان ، تاکی هستند. r تاکی! تاکی یعنی چه؟ p تاکی به کسی میگن که تیکه میندازه این یک اسم فاعله مثل « شاکی» r پس شما هم تاکی هستید؟ p با اجازه بزرگترا ...... !
+
نوشته شده در سه شنبه 22 مرداد1387ساعت 0:43 توسط شهريار هويدا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
r لطفا بگویید این روستای تیکستان کجا است ؟ p تقریبا در مرکز « ایندولند » قرار داره. r ایندولند کجا است ؟ p کشور ایندولند در جنوبِ شرقیِ کشور « دِمولند » واقع شده . r دمولند دیگر کجا است ؟ p آخه تو که جغرافیا بلد نیستی چرا این سوالها رو می پرسی ؟ r ! ! . . . سوالم را پس گرفتم. اجازه بدهید کم کم به سوالهای اصلی بپردازیم . به نظر شما که تاکی هستید « تیکه انداختن » با « طنز پردازی » فرق میکند؟ اگر جوابتان مثبت است چه فرقی دارند. p به طور مشخص با هم فرق میکنن مثل تفاوتِ «کرگدن » است با « سه تار» ! r این جوابتان نشان می دهد که شما به « طنز » بیشتر از « تیکه » علاقه دارید. p همینطوره. r پس چرا شما « تاکی » شدید ؟ یعنی چرا « طناز » نشدید ؟ p امکانات نبود ! گرچه موقع تیکه انداختن هم میشه طنز بکار ببریم ولی خیلی سخته. rنظرتان درباره وبلاگ دستنوشته ها چیست ؟p همزمان با ظهور وبلاگ دستنوشته ها ، گل آقا هفته نامهاش رو داوطلبانه تعطیل کرد و این نشون میده که در قالب فکاهی و طنز کسی توان رقابت با دستنوشته ها رو نداره. r اما نشریه گل آقا که چند سال قبل تعطیل شد ! p این هم به دلیل عظمت وبلاگ دستنوشته هاس که رقیباش حتی چند سال قبل از اینکه شروع به کار کنه میدون رو خالی کردن! r نظرتان درباره وبلاگهای مختلف دیگری که روز به روز بر تعدادشان افزوده میشود چیست؟ p نظرم رو درباره همه وبلاگها و نشریهها و حتی برنامههای رادیوتلویزیونی و سخنرانیها در یکی از نوشته هام توی همین وبلاگ اعلام کردم . r با چه عنوانی ؟ p « بوق ها و آدم ها » r از چه زمانی نوشتن به معنای نویسندگی را آغاز کردید ؟ p از همون اولین لحظه ای که یک قلم به دستم داده شد! r شوخی میکنید! آن موقع احتمالا دو سه سالتان بود. p همینطوره r یعنی شما در دو سالگی نویسنده بودید ؟ p بله مگه اشکالی داره ؟! r یعنی اون موقع سواد داشتید ؟ p نه ! r پس چه طور مینوشتید ؟ p همونطور که همه ی بچه های دو سه ساله مینویسن ! r اونها فقط کاغذ یا دیوار را خط خطی میکنند نکنه میخواهید بگویید خط خطی کردنهای شما دارای مفاهیم عمیقی بوده ؟ p قطعا همینطوره اما اون موقع کسی متوجه اون مفاهیم عمیق نمیشد ! r حتما از این بابت خیلی هم ناراحتید ؟! p نه خیلی چون الان هم کسی از نوشته هام چیزی نمیفهمه ! r چه شد که با وبلاگ دستنوشته ها کار را شروع کردید؟ p راستشو بگم یا دروغشو ؟! r اول دروغش را بگویید. p دروغش اینه که همه دهها هزار نویسنده و دست اندرکاران مطبوعات و وبلاگ نویسها به سراغم اومدن و چندین سال التماس کردن و زار زدند که برای نشریه یا وبلاگ اونا مطلبی بنویسم و من به همه اونا جواب منفی دادم اما اونا که نمیخواستن جهان از نویسنده و متفکری بزرگ محروم بمونه ازم خواستن که خودم یه نشریه یا وبلاگ داشته باشم. شدت التماس اونا به حدی بود که نزدیک بود دلم کباب بخواد و چون کباب به توصیه پزشک برام ضرر داشت ناچار شدم به اونا جواب مثبت بدم و این وبلاگو راه بندازم ! r حالا راستش را بگویید. p راستش اینه است که سالهای سال هیچ نشریه ای حاضر نمیشد که سخنان گهربارم رو بچاپونه . به همین دلیل این وبلاگو راه انداخنتم.
+
نوشته شده در سه شنبه 22 مرداد1387ساعت 0:40 توسط شهريار هويدا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
r آیا در تیکستان هم سیاست و سیاست بازی رواج دارد ؟ p سیاست به اون شکلِ معمولش که نه ، ولی دوتا خانوادﮤ بانفوذ و کم طرفدار به نامهای « تاکیان » و « تاکیون » هستن که همه امور اقتصادیِ تیکستان رو قبضه کردن و برای اینکه موقعیتشون رو ازدست ندن مدام برای همدیگه می زنن. بعضی از روستاییان ساده دل هم به طرفداری از اونا دائما با هم جروبحث می کنن. r شما کدام طرفی هستید ؟ p من طرفِ هیچکدوم نیستم. r بالاخره مشیِ سیاسی شما چیست ؟ p من جزو « میانه روهای افراطی » هستم ! r میانه رویè که افراطی نمیشود. مگر اینکه در تیکستان میانه رèوی ، معنی خاصی داشته باشد. پس لطفا بگویید به نظر شما چه کسانی میانه رو هستند؟ p میانه روها اونایی هستن که از وسطِ پشت بام ، سقوط میکنن ! r بعضی ها میگویند که تیکستان همان برره است . لطفا توضیح دهید. p اینها شایعاتیه که دشمنای من برای ضربه زدن به من میسازن ! r دشمنانِ شما ؟!!! شما که آدم مهم و شناخته شده نیستید چطور ممکن است دشمن داشته باشید ؟ p پس در این صورت روی این موضوعِ « دشمنان » تاکید میکنم تا به همه ثابت کنم که خیلی بزرگ و مهم هستم! یک ضرب المثلِ تاکیانه هست که میگه « من دشمن دارم پس مهم هستم » r حالا چرا آشفته شدید ؟ مگر شما با اهالی برره مشکلی دارید ؟ p خیر اتفاقا ما وجوه مشترکی هم داریم. r مثل چی ؟ p مثلا لباسهامون بعد از شسته شدن توی یه آفتاب ، خشک می شن. r پس از نظر موقعیت جغرافیایی تیکستان باید به برره خیلی نزدیک باشه ؟ p همینطوره البته بین ما و برره چند تا رشتهکوه فاصله است ! r به نظر شما اول مرغ بود یا تخم مرغ ؟ p در گذشته های نهچندان دور رسم بر این بود که اول کوپن مرغ را اعلام میکردن اما سوپری محله ، تخم مرغ میداد . اما امروزه مشکلِ کوپن به کلی برطرف شده چون به جای کوپن از « کالا برگ » استفاده میشه ! r خودتان اگر به جای من بودید این جواب را قبول می کردید ؟ p اولا که من همین حالا هم به جای تو هستم مگه یادت رفته که خودم دارم با خودم مصاحبه میکنم؟! ثانیا وقتی سوال فلسفی می پرسی باید انتظار جوابِ فیلسوفانه رو هم داشته باشی. r عصبانی شدید ؟ p نه نه نه ! r معمولا چه موقع عصبانی می شوید ؟ p من اصولا عصبانی نمیشم . در تمام طول سال فقط دو مرتبه پیش میاد که عصبانی بشم و هر مرتبه هم فقط شش ماه طول می کشه. r علم بهتر است یا ثروت ؟ p سابقا اغلب آدمها تظاهر میکردن که علم بهتره اما به دنبال ثروت میرفتن. اما خوشبختانه امروزه دیگه تظاهر نمیکنن که علم بهتره و با خیال راحت به دنبال ثروت میرن. بنابراین ناچاریم نتیجه بگیریم که علم بهتر از ثروته! r بدترین لحظات زندگی شما چه موقع است ؟ p تا چند سال قبل این لحظات موقعی بود که وارد سینما میشدم و میدیدم فیلم شروع شده اما الان موقعیه که فیلم تموم میشه ! r با این جواب میخواهید بگویید که سینمای این سالها نسبت به سالهای قبل افت کرده ؟ p میخوای حرف تو دهنم بزاری؟! شما خبرنگارا فقط دنبال حاشیه سازی هستین ولی من بادی نیستم که از این بیدها بلرزم! r اشتباه نکردید ؟ p منظورم این بود که من لرزی نیستم که از این بیدها ببادم ! r معمولا اوقات فراغت خود را چگونه می گذرانید ؟ p نقشه می کشم که برای پر کردن این اوقات راه حل مناسب و مفیدی پیدا کنم و همیشه برای این کار وقت کم میارم ! r معمولا چه موقع خوشحال می شوید ؟ p من اصولا خوشحال نمی شم. در تمام طول سال فقط دو مرتبه پیش میاد که خوشحال بشم و هر مرتبه هم فقط شش ماه طول می کشه. r این جواب به نظرم تکراری می آید . p اما اون جواب قبلی مربوط به عصبانی شدن بود که هیچ ربطی به این جواب نداشت. من دیگه داره حوصله ام از این مصاحبه سر میره. مگه خوانندگان شما کار و زندگی ندارند که باید این خزعبلات رو بخونن؟ r حق با شما است. اصلا از حالا وارد حرفهای کاملا جدی و اساسی می شویم و در ابتدا ی این حرفها بگویید نظرتان دربارﮤ سانسور چیست ؟ p موافقم. r پس مصاحبه را همینجا تمام می کنیم !
+
نوشته شده در سه شنبه 22 مرداد1387ساعت 0:39 توسط شهريار هويدا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
استاد پس از ورود به کلاس بر روی صندلی خود نشست. و به دانشجویانش خیره شد. صبر کرد تا همهمه ی ابتدای کلاس به پایان برسد. به جز یکی از دانشجویان که مشغول کار خودش بود بقیه روبه استاد منتظر بودند تا او شروع کند. استاد که دوست نداشت حتی یک دانشجویش به او بی توجه باشد و ضمنا عادت نداشت دانشجویانش را به سکوت دعوت کند کارش را درحالی شروع کرد که حواسش به آن دانشجوی بی نظم بود. استاد کف هردو دست را بر روی میز گذاشت و بعد دست چپ خود را به آرامی بالا برد و هنگامی که داشت این کار را انجام میداد گفت : « همانطور که می بینید من ابتدا دست راستم را پایین می آورم! » سپس همان دست را که بالابرده بود به آرامی پایین آورد و در همان حال گفت : « و دوباره آن را بالا میبرم! » بعد ناگهان سکوت کرد و متوجه شد که دانشجوها ضمن زمزمه های زیرلب دارند با تعجب به او نگاه میکنند. از موقعیت استفاده کرد و گفت : « اگر حرفی دارید بگویید تا من با توجه به نظرات شما حرفم را ادامه دهم » دانشجوها شروع به اظهار نظر کردند و با هر نظری که داده میشد عده ای سر را به علامت موافقت تکان میدادند. یکی از دانشجویان گفت : « شما میخواستید در ابتدای درس ببینید حواس ما چقدر جمع است. » یکی دیگر از دانشجویان گفت : « فکر میکنم شما قصد داشتید به ما بگویید که چپ و راست و بالا و پایین مفاهیمی نسبی هستند. » دانشجوی دیگری گفت : « شما میخواهید بگویید که در دنیای ما همه ی زوجهای متضاد در مقایسه ی با یکدیگر معنا پیدا میکنند. » یکی دیگر از دانشجویان گفت : « من فکر میکنم شما میخواهید بحث نسبیت را مطرح کنید و حرفتان را با این مثال آغاز کردید. » و یک دانشجوی دیگر گفت : « من نمیدانم درسی که میخواهید بدهید درباره ی چیست ولی فکر میکنم فهمیدن این درس نیاز به دقت زیاد دارد و ما باید به سرعت در ذهن خود حرکتها را با گفتارها تطبیق دهیم. » سپس استاد به سوی آن دانشجویی رفت که از ابتدای ورودش به کلاس تا آن لحظه حواسش نبود و نه به حرکتها و حرفهای او دقت کرده بود و نه به نظرات همکلاسیهایش توجهی داشت. استاد با لحنی که انگار یک معلم بخواهد مچ یک دانش آموز بازیگوش را بگیرد خطاب به او گفت : « با شما هستم آنکه یک ردیف مانده به آخر نشسته است. شما درمورد حرفهای من چه نظری دارید؟ » و آن دانشجو در میان ناباوری استاد ، تنها و درست ترین جواب را داد. او گفت : « استاد راستش را بخواهید من زیاد حواسم به شما و کلاس نبود فقط فکر میکنم شما در حرفهایتان اشتباهاتی داشتید مثلاً چپ را گفتید راست و بالا را گفتید پایین ! » نتیجه گیری : اولا که بیمزه خودتی ثانیا شما از این داستان بیمزه کدام نتیجه را میگیرید ؟ 1ـ بهتره آدم حواسش به کارهای خودش باشه تا بهتر بتونه متوجه اشتباهات دیگران بشه ! 2ـ پاچه خواری هم حدّی داره ! 3ـ عجب استاد دیکتاتوری ! 4ـ هیچکدام یا هرسه مورد !
+
نوشته شده در دوشنبه 10 تیر1387ساعت 15:30 توسط شهريار هويدا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
زندگی ، نوسانی است دایمی میان پیروزی و شکست ، میان انسانیت و پلیدی ، میان قداست و شرارت ، میان واقع بینی و خیالبافی ، میان ژرف اندیشی و ساده لوحی ، میان شجاعت و بزدلی و میان عشق و عقل بسیار بعید است که کسی در تمام طول عمر خود همواره در این سو و یا همواره در آن سوی این نوسانها باشد. ابدا دور از انتظار نیست مشاهده ی شرارت از کسی که عمری را به قداست گذرانده است و یا مشاهده ی ساده لوحی از کسی که به ژرف اندیشی شهره است. تعجب آور نیست مشاهده ی تمامیت خواهی از کسی که زندگی درویشی داشته است همچنانکه شکست خوردن کسانی که بر قله ی پیروزی ایستاده اند. هریک از ما اکنون در کدام سوی این نوسان هستیم و به کدام سوی آن با شتاب در حرکتیم ؟
+
نوشته شده در دوشنبه 9 اردیبهشت1387ساعت 20:41 توسط شهريار هويدا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
وقتی در یک روز سرد زمستانی وارد اتاق میشوید حاضران در اتاق با تاکید به شما میگویند « در» را ببند تا اتاق کمی گرم شود. وقتی با بستن یک « در » اتاق به طور محسوسی گرم میشود آیا بهتر نیست برای هر اتاق بجای یک « در» چند « در» نعبیه شود. در این صورت با بستن چند « در» اتاق چنان گرم میشود که نیاز به هیچ وسیله ی گرم کننده ای نیست! بعضی از آنهایی که کارشان تشویش اذهان عمومی است هر چندگاهی به آموزش و پرورش ایران بند میکنند و در حرفها و تحلیلهایشان چنین وانمود میکنند که این آموزش و پرورش به هیچ دردی نمیخورد درحالی که در زمستان سرد امسال که برودت هوا بیسابقه بوده است و تقریبا همه ی نقاط کشور در معرض کمبود گاز برای گرم کردن خانه ها هستند آموزش و پرورش به داد مردم رسیده و باعث گرم ماندن خانه های مردم شده است. مدارس فقط در همین هفته چهار روز تعطیل شدند و شاید در هفته های آینده هم تعطیل شوند چرا ؟ برای اینکه با تعطیل شدن مدارس در مصرف گاز صرفه جویی میشود. اگر ما این آموزش و پرورش را نداشتیم برای گرم نگهداشتن خانه های مردم چه کار میتوانستیم بکنیم؟! حالا حسابش را بکنید که اگر ما در ایران به جای 14 میلیون 28 میلیون دانش آموز داشتیم و تعداد مدرسه ها دو برابر بود با تعطیل کردن مدارس نه تنها مشکل کمبود گاز داخل کشور کاملا حل میشد بلکه میتوانستیم صادرات گاز را هم توسعه دهیم! آموزش و پرورش در خدمت صرفه جویی با ما تماس بگیرید!
+
نوشته شده در پنجشنبه 20 دی1386ساعت 22:2 توسط شهريار هويدا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
در آستانه برگزاری کنکور سراسری پنج سوال کلیدی به صورت چهارجوابی در زمینه های استعداد فردی، روان شناسی ، شیمی ، فیزیک و خوشنویسی طراحی شده است که داوطلبان کنکور اگر بتوانند به نیمی از آنها ( دوتا و نصفی از سوالها ) پاسخ درست بدهند میتوانند امیدوار باشند که هیچ تغییری در وضعیت آنها به وجود نخواهد آمد. سوال اول : به نظر شما کدام دو نفر لازم است در حیطه ی کاری خود درباره ی استعدادهای یک نوجوان 17 ساله با یکدیگر صحبت کنند ؟ ( البته نظر شما اصلا اهمیتی ندارد ! ) 1 ) دو پزشک متخصص قلب 2 ) یک فروشنده ی موبایل با یک مامور شهرداری 3 ) دو نفر از معلمان آن نوجوان 4 ) هیچکدام سوال دوم : به نظر شما کدام دو نفر لازم است در حیطه ی کاری خود درباره ی کم رویی و گوشه گیری یک نوجوان 16 ساله با هم صحبت کنند؟ ( البته نظر شما اصلا اهمیتی ندارد ! ) 1 ) یک راننده ی تاکسی با یک معاون رییس جمهور 2 ) یک فروشنده ی گوجه فرنگی با یک تاجر پارچه 3 ) یک معلم مشاور با یکی از معلمان آن نوجوان 4 ) هیچکدام سوال سوم : به نظر شما کدام دو نفر لازم است در حیطه ی کاری خود درباره ی علاقه مندی و بروز استعدادهایی که یک نوجوان 16 ساله در علم شیمی دارد با هم صحبت کنند؟ ( البته نظر شما اصلا اهمیتی ندارد ! ) 1 ) دو نفر از اشخاصی که در گذشته به شغل لحاف دوزی مشغول بودند و اکنون بازنشسته اند. 2 ) یک کارمند اداره ی ثبت احوال با یک بسکتبالیست حرفه ای 3 ) دو نفر از معلمان شیمی آن نوجوان 4 ) هیچکدام سوال چهارم : به نظر شما کدام دو نفر لازم است در حیطه ی کاری خود درباره ی علاقه و استعداد یک نوجوان 17 ساله نسبت به علم فیزیک گفتگو کنند؟ ( البته نظر شما اصلا اهمیتی ندارد ! ) 1 ) رهبر شیعیان لبنان با وزیر امور خارجه ی ایران 2 ) دو چوپان 3 ) دو نفر از معلمان فیزیک آن نوجوان 4 ) هیچکدام سوال پنجم : به نظر شما کدام دو نفر لازم است در حیطه ی کاری خود درباره ی خوش خط یا بدخط بودن یک نوجوان 16 ساله با هم صحبت کنند؟ ( البته نظر شما اصلا اهمیتی ندارد ! ) 1 ) یک بازیگر سریالهای 90 قسمتی با یک خبرنگار صفحه ی حوادث روزنامه 2 ) مربی یکی از تیمهای قرمز یا آبی با تدارکاتچی تیم رئال مادرید 3 ) دو نفر از معلمان آن نوجوان 4 ) هیچکدام آنهایی که به دنبال تشویش اذهان عمومی هستند گزینه ی (سه) را انتخاب میکنند چون میخواهند با این انتخاب خود سوالهای دیگری را مطرح کنند. اما خیالتان راحت باشد که درمورد هر پنج سوال ـ و سوالهای مشابه ـ فقط گزینه (چهار) واقعیت دارد و البته ممکن است در موارد خاص ، گزینه های 1 یا 2 هم درست باشند.
+
نوشته شده در چهارشنبه 30 خرداد1386ساعت 12:28 توسط شهريار هويدا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
اگرچه ممکن است « بوق » موضوع مناسبی برای نوشتن نباشد اما مقايسه بعضی چيزها با بوق ، جالب به نظر میرسد. حتماً قبول داريد که به صدا درآمدنِ يک بوق (که ما ده ها بار در هر صبح تا شب اين صدا را میشنویم ) علتی دارد. حتی اگر بوق يک ماشين خودبه خود به صدا درآيد آن هم علت دارد. ( مثلا اتصالى كردن سيمها ) تاکنون چند بار شده است که وقتی در منزل يا محل کار هستيد و يا در پارک يا پياده روها قدم ميزنيد به انگيزه ی به صدا درآمدنِ بوق اتومبيلهايی که در خيابانها در رفت و آمد هستند توجه کرده باشيد ؟ جوابِ قابل پیش بینی و البته قابل قبول به اين سوال اين است که : « هرگز به اين موضوع توجه نکرده ایم و اصلا به ما چه مربوط که در چند خيابان آنطرفتر که نميدانيم کجاست، راننده ای که نميدانيم کيست به چه منظوری بوق زده است ». دقيقا همين جواب است که «بوق » را از يک ديدگاه تازه ، قابل توجه ميسازد. حالا درنظر بگیرید که از يک صبح تا شب چند بار اتفاق می افتد که ما حرفهايی را بزنيم که هيچ اثری در مخاطبانمان ندارد و درواقع ، تاثير حرفهای ما بر آنها مانند تاثير همان صدای بوقی باشد که از چند خيابان آنطرف تر می آید؟ و چندبار اتفاق می افتد که نسبت به حرفهايی که از ديگران می شنویم آنقدر بی تفاوت و بی توجه باشيم که گويی صدای يکی از همان بوقها را شنيده ایم ؟ خوب که فکرش را بکنيد شما هم به اين نتيجه خواهيد رسيد که حتی بسياری از گفت و گوهای ما در حد و اندازه ی « بوق زدن » و « بوق شنيدن » تنزل پيداکرده است. حیف که این وبلاگ جای نصیحت کردن نیست وگرنه اندرباب مضرات بوق زدن و بوق شنیدنهای بی مورد گفتنی ها بسیار است. پس تنها به یک درخواست دوستانه اکتفا میکنم که «لطفا بوق نزنید » و اگر هم برایتان مقدور است « لطفا بوق نشنوید» و بالاخره امیدوارم که تا اینجای کار در این وبلاگ بوق نزده باشم. اگر هم به نظر شما همه ی این دستنوشته ها بوق هستند پس « مواظب باشید بوقی نشید!»
+
نوشته شده در شنبه 5 خرداد1386ساعت 22:38 توسط شهريار هويدا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
این یک جوک خیلی قدیمی و خیلی خیلی تکراری است. معلم کلاس اول ابتدایی فردای روزی که مناسبت آن « انجام کار نیک » بود از دانش آموزان خواست که کار نیک روز گذشته ی خود را برای همکلاسی هایشان بیان کنند. رضا گفت : « آقا اجازه ، ما دیروز به مامانمون کمک کردیم که ظرفهای نهار رو بشوره » معلم گفت آفرین! بچه ها یادتون باشه که همیشه به مادرتون توی کارهای خونه کمک کنین. پوریا گفت : « آقا اجازه ، ما دیروز وقتی داداش بزرگمون از سر کار برگشت براش یه لیوان شربت درست کردیم. » معلم گفت آفرین! بچه ها یادتون باشه همیشه وقتی بزرگترهاتون از سر کار برمیگردن خونه یه کاری کنین که خستگی از تنشون در بره. سپس شهریار گفت : « آقا اجازه ، ما دیروز وقتی داشتیم میرفتیم خونه به یه پیرمرد کمک کردیم که بره اونطرف خیابون. » معلم گفت : آفرین! بچه ها شماها همه کارهای خوبی انجام دادین که مهم بودن ولی کاری که شهریارکوچولو انجام داد از این نظر مهمه که نشون میده آدم میتونه بیرون از خونه هم کارهای خوب انجام بده. شهریار که ظاهراً ذوق زده شده بود گفت : « آقا اجازه ، این کار خیلی سخت بود چون . . . » معلم حرف او را قطع کرد و گفت : میدونم عزیزم و برای همین هم از بچه ها میخوام که برات دست بزنند و هورا بکشند. بچه ها برای شهریار دست زدند و هورا کشیدند.شهریارکوچولو گفت : « آقا اجازه ، این کار واقعاً سخت بود چون . . . . » معلم دوباره حرف او را قطع کرد و گفت : میدونم عزیزم برای همین هم من از بچه ها خواستم برات دست بزنن. شهریارکوچولو باز گفت : « آقا اجازه ما میخواستیم بگیم این کار واقعاً خیلی سخت بود چون . . . » معلم این بار با دلخوری حرف شهریار را قطع کرد و گفت : من میدونم کاری که کردی چقدر مهم بود ولی تو و بقیه ی بچه ها باید بدونین که آدم نباید از خودش به خاطر کار خوبی که کرده تعریف کنه و خوب نیست که ماجرای کار خوب خودشو چند بار توی جمع به زبون بیاره . شهریارکوچولو با دلخوری گفت : « آقا اجازه ، کاری که ما کردیم خیلی خیلی خیلی سخت بود آخه اون پیرمرده خودش نمیخواست بره اونطرف خیابون ! » نکته : تکراری بودن این جوک از لحاظ رخ دادن مکرر آن به صورت واقعی در روابط بین « آدم بزرگها » در جامعه است. با کمی دقت و مقدار بسیار کمتری انصاف متوجه میشویم بسیاری از کارهایی که انجام میدهیم و منت آنها را برسر دیگران میگذاریم غیرضروری هستند. و بسیاری از کارهایی که انجام میدهیم و منت آنها را بر سر دیگران میگذاریم دقیقا به ضرر آنهایی است که آن کارها را برایشان انجام میدهیم.
+
نوشته شده در یکشنبه 30 اردیبهشت1386ساعت 20:22 توسط شهريار هويدا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
شاعر گرانقدری می فرماید : پسر نوح با بدان بنشست خاندان نبوتش گم شد سگ اصحاب کهف روزی چند پی نیکان گرفت و مردم شد. و شاعر گرانقدر دیگری می فرماید : عاقبت، گرگ زاده گرگ شود گرچه با آدمی بزرگ شود. و ما که همیشه تکلیفمان خاموش است می فرماییم : لطفا تکلیف ما را روشن کنید !
+
نوشته شده در چهارشنبه 12 اردیبهشت1386ساعت 10:13 توسط شهريار هويدا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
اگر همهء مردان دنیا تبدیل به یک مرد شوند.
و اگر همهء درختهای دنیا تبدیل به یک درخت شوند. و اگر همهء تبرهای دنیا تبدیل به یک تبر شوند. و اگر همهء کوه های دنیا تبدیل به یک کوه شوند. و اگر همهء رودخانه های دنیا تبدیل به یک رودخانه شوند. و اگر این تنها و قدرتمندترین مرد دنیا تنها و بزرگترین تبر دنیا را به دست گیرد و با آن تنها و بزرگترین درخت دنیا را قطع کند و آن را از بالای تنها و بزرگترین کوه دنیا به داخل بزرگترین رودخانهء دنیا پرتاب کند عجب صدای شالاپی خواهد کرد ! نتیجه گیری تستی : به نظر شما این متن فوق العاده ادبی مربوط به چه چیزی است ؟ درس خواندن دانش آموزان برای واردشدن به دانشگاه؟ / درس دادن معلمان برای فرستادن دانش آموزان به دانشگاه؟ / طرفداری کردن از تیمهای ورزشی؟ / طرفداری کردن از اشخاص؟ / پافشاری کردن بر شیوه ها؟ و .... و یا چیزهای دیگر؟ چهار مورد را به عنوان گزینه های سوال چهارجوابی انتخاب و آنها را از 1 تا 4 مرتب کنید و پاسخ درست را بر اساس پاسخهای زیر انتخاب کنید و آن به یک آدرس دلخواه پست کنید. خدا را چه دیدید شاید شما برنده ی یک ویلای زیبا با کلیه ی لوازم زندگی در کره مریخ شدید ! 1 ) گزینه 2 درست است. 2 ) گزینه 1 نادرست است. 3 ) گزینه های 1 و 2 هر دو درستند. ۴ ) فقط گزینه 3 درست است.
+
نوشته شده در یکشنبه 27 اسفند1385ساعت 16:15 توسط شهريار هويدا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
استاد، گلدانی شيشه ای روی ميز گذاشت، بعد چند قلوه سنگ از داخل كيسه ای بيرون آورد كه هر كدام به اندازه يك پرتقال بودند و يكی يكی آنها را داخل گلدان گذاشت. وقتی گلدان تا لبه پر از سنگ شد، از شاگردانش پرسيد: « پرشده؟ » شاگردانش گفتند بله. اما استاد از كيسه ديگري مقداری ريگ بيرون آورد، گلدان را كمی تكان داد و بعد توانست ريگها را هم در گلدان بريزد. دوباره پرسيد: « پرشده؟ » شاگردان گفتند بله، اين بار ديگر پرشده. استاد كيسه ديگری را باز كرد و كمی خاك بيرون آورد و در گلدان ريخت. خاك، فضاي خالی ميان سنگها و ريگها را پر كرد و تا لبه گدان رسيد. استاد گفت: «بسيار خوب. حالا ديگر گلدان پر شده. فكر می كنيد قصد داشتم چه چيزی را به شما بياموزم؟» یکی از شاگردان گفت: « اين كه آدم هر چقدر گرفتار باشد، هميشه وقتي برای پرداختن به چيزي ديگر را هم دارد. » استاد گفت: « اصلا اين طور نيست. اين نمايش نشان ميدهد كه اگر اول سنگهای بزرگتر را در گلدان نيندازيم، بعدا نميتوانيم این کار را بکنیم. پس بايد بدانيم كه مسائل بزرگ در زندگي ما كدامند؟ شايد همان برنامه هايی باشند كه آنها را به تأخير می اندازيم؟ شايد همان ماجراهايي هستند كه به سراغشان نمیرويم؟ شايد همان عشقهايی هستند كه برای آنها نمی جنگيم؟ از خود بپرسيد قلوه سنگهای زندگیتان كدامند كه آتش خداوند را در شما روشن نگاه ميدارند و بی درنگ آنها را در گلدان تصميمهاي خود بياندازيد وگرنه ديگر جايی در زندگي خود برای آنها پيدا نخواهيد كرد.» ( نقل از كتاب پدران، فرزندان، نوه ها / نوشته پائولو كوئيلو )
+
نوشته شده در جمعه 3 آذر1385ساعت 21:20 توسط شهريار هويدا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
مردی در یک جنگل زیر یک درخت و نزدیک به یک رودخانه به خواب عمیقی فرو رفته بود. در آن سوی رودخانه ، عقربی خطرناک بر پشت لاک پشتی سوار شد و لاک پشت به آرامی عرض رودخانه را طی کرد و در این سوی رودخانه ، عقرب از روی لاک پشت پایین آمد و آرام آرام به سوی مرد حرکت کرد. درست در لحظه ای که عقرب به مرد رسید یک مار سمی هم خود را به مرد رساند. مار و عقرب با هم درگیر شدند. عقرب ، مار را گزید و مار متواری شد و در نقطه ای دوردست جان داد. عقرب هم آرام آرام به طرف رودخانه حرکت کرد. لاک پشت دیگری از راه رسید و عقرب بر پشت آن لاک پشت نشست. لاک پشت ، عرض رودخانه را طی کرد و در آن سوی رودخانه عقرب دوباره از روی لاک پشت پایین آمد و به سمتی نامعلوم حرکت کرد و از نظر ناپدید شد. مرد که در تمام این مدت در خواب بود ساعتی بعد بیدار شد و بساطش را جمع کرد و به سوی هدفی که از قبل تعیین کرده بود به راه افتاد. این مرد هرگز تصور نمیکرد که اگر آن عقرب یا آن مار کمی زودتر رسیده بودند او نه تنها سلامت نبود بلکه شاید زنده هم نمیماند. مرد هرگز نمیتوانست تصور کند که اگر آن لاک پشت عرض رودخانه را بموقع طی نکرده بود عقرب هم بموقع نمیرسید و او از نیش مار در امان نمیماند. مرد هرگز تصور نمیکرد که اگر جریان آب رودخانه کمی تندتر یا کمی کندتر بود عقرب در محل دیگری از پشت لاک پشت پایین می آمد و چه بسا بموقع به او نمیرسید و مار او را نیش میزد. اصلا این مرد روحش هم از مار و عقرب و لاک پشت خبر نداشت و هرگز نمیتوانست تصور کند حالا که سرحال و قبراق میرود تا به نقشه هایش عمل کند اگر در کارهایش موفق شود ، مجموعه ای از عوامل همچون مار و عقرب و لاک پشت و رودخانه دست به دست هم داده اند تا او بتواند به راهش ادامه دهد. این یک داستان فرضی بود. اما آیا زندگی ما سراسر شامل واقعیتهایی شبیه به این داستان نیست؟ آیا میدانیم موقعیتی که در آن قرار داریم حاصل مجموعه ی پیچیده ای از عوامل و رویدادها است که ما از اغلب آنها بی خبر هستیم؟ اگر از من بپرسند چرا معلم شدی ممکن است با اطمینان بگویم که چون شیفته ی اخلاق یکی از معلمان خودم شدم تصمیم گرفتم که معلم شوم. ولی آیا واقعا همینطور است؟ پس چرا دیگر همکلاسهایم که مانند من در همان مدرسه و در کلاس همان معلم درس میخواندند به این راه نیامدند؟ پاسخ این است که مارها و عقرب ها و لاک پشت های دیگری در زندگی آنها وجود داشتند که زندگی آنها را به مسیر دیگری بردند و آنها هم مانند من اطلاعی از آن مارها و عقربها و لاک پشتها ندارند. چیزی که شاید خنده دار باشد این است که ما در موقعیت فعلی خودمان هم تصور میکنیم همه چیز براساس آنچه که دور و بر خودمان میبینیم ممکن است رخ دهد و چه بسا بیهوده نا امید میشویم و همه چیز را تمام شده تصور میکنیم درحالی که ابر و باد و مه و خورشید و لاک پشت و مار و عقرب و . . . . همه مشغولند تا اتفاقی بیفتد که هرگز فکرش را هم نمیکنیم !
+
نوشته شده در یکشنبه 16 مهر1385ساعت 19:52 توسط شهريار هويدا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
استاد درس جامعه شناسي خطاب به دانشجویانش گفت : من امروز قصد دارم شما را با یک مفهوم جدید آشنا کنم . اگر میخواهید این مفهوم را درک کنید لازم است که كف دست چپ خود را در فاصله ي دو سه سانتيمتري بالاي سرتان نگه دارید و در دل خود از يك تا پنج بشمارید. همه اين كار را انجام دادند. دوباره از آنها خواست كه همان دستشان را روي قلبشان بگذارند و باز هم تا پنج بشمارند و سپس در حالت عادي بنشينند. همه همين كارها را انجام دادند. آنگاه استاد گفت : من سعی کردم با این کار تصوری واقعی از مفهوم دیکتاتوری در ذهن شما به وجود آورم. كاري كه من با شما كردم يك نمونه ی واضح از ديكتاتوري بود چون من شما را مجبور به انجام دادن كار يا كارهايي كردم. دست همه ي دانشجوها بالا رفت و اجازه ي صحبت خواستند. استاد به يكي از آنها اجازه ي اظهار نظر داد. او پرسيد شما به چه دليل با اطمينان ادعا ميكنيد كه مارا مجبور كرديد؟ همه ي دانشجوها با تكان دادن سر به علامت موافقت با طرح اين سوال مشتاق شنيدن جواب بودند. استاد گفت خيلي ساده است ، شما در پايان اين ترم به نمره ي قبولي در اين درس كه در اختيار من است نياز داريد و از ترس اين كه مبادا من نظر منفي نسبت به شما پيدا كنم كاري را كه خواسته بودم انجام داديد. باز هم دست عده ي زيادي از دانشجوها به علامت اعتراض بالا رفت. يكي از آنها پس از كسب اجازه گفت: ممكن است بسياري از ما به خاطر احترامي كه به شما ميگذاريم خواسته ي شما را برآورده كرده باشيم. دانشجوي ديگري گفت : ممكن است بعضي از ما به خاطر علاقه زيادي كه به شما داريم حرفتان را گوش كرده باشيم و دانشجوي ديگري هم مدعي شد كه بعضي ها هم ممكن است به خاطر اعتمادي كه به شما ـ به لحاظ موقعيت علميتان ـ دارند به خواسته ي شما عمل كرده باشند. استاد پرسيد آيا دليل ديگري هم به نظرتان ميرسد؟ كسي چيزي نگفت. استاد ادامه داد: به اين ترتيب شما به يكي از اين دلايل كارهايي را كه خواسته بودم انجام داديد : 1- ترسيدن از من 2- علاقه داشتن به من 3- احترام گذاشتن به من 4- اعتماد كردن به من اما بايد بدانيد كه اينها همگي ابزارهايي بودند كه من در اختيار داشتم تا شما را وادار كنم كاري را انجام دهيد كه خودتان هيچ تصميمي از قبل براي انجام آن نداشتيد. مهم نيست كه اين كار به نفع شما بود يا به ضررتان ويا اينكه تاثيري به حالتان نداشت مهم اين است كه شما تصميم به انجام اين كار نگرفته بوديد و من با استفاده از ابزارهايي كه در اختيار داشتم شما را مجبور به اين كار كردم و اين يعني ديكتاتوري. خيلي ها معتقدند كه معلم در كلاس بايد ديكتاتوري كند تا بتواند نتيجه مطلوبي از كارش بگيرد. اگر واقعا كار معلم در كلاس با ديكتاتوري پيش ميرود معلم موفق تر كسي است كه ديكتاتوري اش از نوع دوم - و در شكلهاي ايده آل تر , از نوع سوم يا چهارم - باشد.
+
نوشته شده در چهارشنبه 17 خرداد1385ساعت 23:2 توسط شهريار هويدا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
در اتوبوسي كه از شهري به شهر ديگر در حركت بود كودك دو يا سه ساله اي در راهرو بين صندليها در وسط اتوبوس به طور دايم از سر تا ته اتوبوس ـ و برعكس ـ ميدويد و دايما جيغهاي اعصاب خردكني ميكشيد. اين كودك ضمن دويدن و جيغ كشيدن تا جايي كه ميتوانست براي مسافران مزاحمت ايجاد ميكرد. روزنامه ي يكي را پاره ميكرد كت ديگري را ميكشيد به آن ديگري كه مشغول خوردن چاي بود تنه ميزد و چاي داغ را بر روي لباس او ميريخت و . . . . مسافرها به تدريج ناراحتي خود را از اين وضعيت با زمزمه هاي زيرلب بروز ميدادند و رفته رفته اخم كردن هم به غر زدنهاي آنها اضافه شد اما كودك كماكان رفتار اعصاب خردكنش را ادامه ميداد. همه سعي ميكردند خشمشان را كنترل كنند و منتظر بودند كه بالاخره يك نفر پيدا شود و بر سر اين كودك فريادي بكشد و او را آرام كند. سرانجام يكي از مسافران از كوره در رفت با صدايي بلند و خشمگين فرياد زد: پدر اين بچه كيه ؟ چرا جلوشو نميگيريد ؟ همه ي مسافران با او همصدا شدند و يكي از مسافران ضمن اشاره كردن به سمت ته اتوبوس گفت : آن آقايي كه در صندلي رديف آخر نشسته است پدر اين بچه است. همه ي مسافران نگاه آميخته با خشم خود را به صورت آن مرد دوختند. مرد از جايش بلند شد و با فروتني تعظيمي به مسافران كرد و گفت : از همه ي شما معذرت ميخواهم . حق با شما است ولي من وضعيت روحي مساعدي ندارم. حقيقتش اين است كه ديروز همسر من كه مادر همين بچه است فوت كرد. اين بچه كه عقلش نميرسد چه بلايي برسرش آمده است. من هم كه نميدانم چطور اين داغ بزرگ را تحمل كنم دارم او را به شهرستانمان ميبرم تا چند روزي پيش يكي از اقوام باشد و خودم برگردم و به فكر مراسم ختم و ساير كارهاي مربوط به فوت همسرم باشم. به هر حال باز هم از شما عذر ميخواهم و ديگر نميگذارم او مزاحمتان شود. سپس باصدايي كه در آن خشمی آمیخته با غم احساس ميشد بر سر فرزندش فرياد زد و گفت بيا اينجا پيش خودم بنشين و گرنه . . . به محض اينكه كودك اولين قدم را به سمت پدرش برداشت يكي از مسافران دست كودك را گرفت و درحالي كه او را بغل ميكرد خطاب به پدر كودك گفت : شما استراحت كنيد بگذاريد اين بچه پيش من باشد. مسافر ديگري يك سيب پوست كنده را به كودك داد. يكي ديگر از مسافران گفت بگذاريد بيايد پيش من تا برايش قصه بگويم. و آن ديگري گفت بيايد پيش من از اين بيسكويتها بخورد و . . . خلاصه تا پايان سفر كه چند ساعت طول كشيد مسافران با جان و دل از كودك پذيرايي ميكردند و كودك كه از اين همه توجهي كه به او ميشد ذوق زده شده بود خيلي بيشتر از قبل شيطنت ميكرد. بازهم در طول اتوبوس ميدويد و باز هم جيغهاي بلند ميكشيد. باز هم روزنامه ي اين يكي را پاره ميكرد و چاي را روي لباس آن يكي ميريخت اما مسافران نميرنجيدند. وقتي كودك جيغ ميكشيد آن آقا يا خانم مسافر كه دقايقي قبل به خاطر شنيدن همان جيغ دچار خشم و نفرت ميشد اينبار فقط در دل خود ميگفت : طفلك كودك بيچاره! آنها همان آدمهايي بودند كه به شدت اعصابشان از رفتار آن كودك خرد شده بود و عامل آزار دهنده و اعصاب خرد كن يعني كودك هم كماكان به رفتار اعصاب خردكن خودش ـ حتي شديدتر از قبل ـ ادامه ميداد اما ديگر كسي نميرنجيد. چه چيزي تغيير كرده بود كه باعث ميشد در اين آدمها احساس آزردگي به وجود نيايد؟ فقط يك چيز تغيير كرده بود ديد آن آدمها نسبت به آن كودك عوض شده بود. آيا ديد ما آدمها نميتواند نسبت به خيلي چيزهاي ديگر عوض شود و اين عوض شدن باعث شود كه كمتر آزرده خاطر شويم و كمتر برنجيم ؟
+
نوشته شده در چهارشنبه 20 اردیبهشت1385ساعت 21:14 توسط شهريار هويدا
|
|
|||||
|
|||||